دوشنبه 25 مهر 1390 - 21:10 اختصاصی آرت نا/قسمت اول همه چیز با جنگ شروع می شود نقدی بر رمان «هستی» نوشته فرهاد حسن زاده
|
|
|
| آرت نا: «هستی» به مدد قرارگیری اش در یک موقعیت ناخواسته پوست می اندازد، بزرگ می شود و می فهمد که برای قوی بودن فرقی نمی کند که زن باشد یا مرد. |
|
| |
نوشته: فرزانه رحمانی/ خبرگزاری هنر ایران «آرت نا»
رمان نوجوان « هستی» نوشته فرهاد حسن زاده در چهار فصل و 262 صفحه در قطع وزیری در انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به چاپ رسیده است. فرهاد حسن زاده بیشتر برای نوجوانان می نویسد، داستانهایی که مخاطب بزرگسال را هم به خواندنشان تشویق می کند چرا که بیشتر داستانهایی که برای نوجوانان نوشته است، به دلیل فضای نوستالژیک و خاطره انگیز، لحن ساده و صمیمی این داستانها ، مخاطب را با شخصیت های داستان همراه می کند، انگار که خودشان در به دست آوردن این تجربیات همپای شخصیت های داستان بوده اند. درست که این داستانها برای مخاطب نوجوان نوشته شده اند اما سطحشان برای مخاطب بزرگسال هم تا آن اندازه بالاست که به تجربه شان از زندگی می افزاید.
«هستی»، داستان دختر نوجوانی است که نمیخواهد مثل دخترهای هم سن و سالش باشد و کارهای دخترانه کند. او دوست دارد کارهای پسرانه بکند .آرزو دارد وقتی بزرگ شد راننده تریلی ، خلبان و یا دروازه بان تیم صنعت نفت آبادان شود . آرزویی که کمتر دختری در سن و سال او دارند. اما با شروع جنگ و اتفاقاتی که سر راه هستی و خانواده اش قرار می گیرد ،نگاه هستی به آدمها و محیط اطرافش عوض می شود. او به مدد قرارگیری اش در یک موقعیت ناخواسته پوست می اندازد و بزرگ می شود و می فهمد که برای قوی بودن فرقی نمی کند که زن باشد یا مرد. به گفته سیمون دوبوار «انسان چیزی جزء آنچه انجام می دهد نیست؛ یک زن، زن به دنیا نمی آید بلکه زن می شود.» هستی برخلاف میل قلبی اش و اینکه نمی خواهد رفتارهای دخترانه داشته باشد، بر اثر شرایط حاکم بر جامعه، نگرانی و حساسیت بالای او نسبت به پیرامونش به دگرگونی می رسد تا در پایان داستان از او یک دختر قوی و نیرومند ساخته شود.
حسن زاده برای نوشتن داستانش، قالب رمان را انتخاب کرده است. او برای مخاطب نوجوانش یک رمان رئالیستی از روزهای شروع جنگ ایران و عراق نوشته است. چرا که تنها داستان رئالیستی به خوبی از عهده بازنمایی این واقعیات بر می آید. در داستانهای رئالیستی شخصیت و شخصیت پردازی یکی از مهمترین عنصر داستانی به حساب می آیند. در واقع داستان رئالیستی موفق داستانی ست که شخصیتهایش برای مخاطب آشنا و باورپذیر باشند به گونه ای که مخاطب در فرایند خواندن متن داستان در پی پیدا کردن نمونه های در زندگی واقعی اش باشد .در کتاب نظریه های روایت ؛هنری جیمز بر این باور است که: «رمان نویس باید خود را تاریخ نگار و روایتش را تاریخ بداند.زیرا در مقام راوی رویدادهای تخیلی راه به جایی نخواهد برد؛و برای اینکه پشتوانه ای منطقی را در کارش وارد سازد باید به نقل رویدادهایی بپردازد که واقعی شده اند.» روایت حسن زاده از زندگی هستی در روزهای جنگ به قدری واقعی و باورپذیرند که گویی حسن زاده شانه به شانه ی هستی در حرکت بوده و وقایع زندگی او را ثبت می کرده است.
شکل شناسی رمان « هستی »
نام مجموعه :
در شکل شناسی داستان، حسن زاده نام مجموعه اش را «هستی» گذاشته است . نامی که از شخصیت اصلی داستان وام گرفته شده است. نویسنده می توانست نام مجموعه را «ادبار» بگذارد، نامی که پدر، هستی را به آن می خواند و به شکلی حکایت از بدبختی ای ست که بر سر خانواده می آید. اما او هوشمندانه نام هستی را انتخاب می کند ، تا بگوید که به مدد عشق این دختر به خانواده اش همه از او هستی می گیرند و او تبدیل به قلب داستان می شود. نوجوان دختری که گویی دنیا به او پشت کرده، کسی است که در شرایط حساس به داد خانواده اش رسیده و از اندوهشان کم می کند.
شروع داستان :
سندی ولچل می گوید: « فقط 5 دقیقه فرصت دارید خواننده داستان را در همان ابتدا جذب کنید یا او را برای همیشه از دست بدهید. پنج ثانیه زمان خوانده شدن پارگراف اول داستان است» (کتاب داستان همشهری )
(دستم شکسته بود. دست شکسته ام توی گچ بود و از گردنم آویزان ،تازه ، درد هم می کرد. ولی جرئت جیک زدن نداشتم از ترس بابا .)صفحه 11
داستان با شیوه ای کاملا رئالیستی و با ذکر جزئیاتی در همان دو صفحه آغاز داستان ادامه می یابد که موضوع محوری اش ( دختری که دلش می خواهد پسر باشد ) را برای خواننده مشخص می کند.
(از عروسک بدم می آید . مخصوصا از موهای بلندش که تا مچ پایش می رسید . من هیچ وقت عروسک نداشتم . از مسخره بازیهای دخترانه بدم می آمد . از خاله بازی و مامان بازی حالم به هم می خورد ...چند پسر ته بلوار ، گل کوچیک بازی می کردند...اگر بابا نبود.. می رفتم قاطی شان بازی می کردم )صفحه 12
در پارگراف دوم صفحه 14با اشاره به اینکه (در شهر ما نصف مردم عامو و نصف دیگرش خاله هستند) و در ادامه اشاره به نفتکشی که قرار است پدر در آن کار کند محل رویداد داستان را مشخص می کند. علاوه بر مکان ، عنصر زمان هم در پاراگراف دوم صفحه 17با گفتن ( صدای رادیو بلند شد. گوینده داشت از چیزهایی حرف می زد که خیلی نمی دانستم چیست . از دشمنان ایران و انقلاب و پاکسازی مرزها )مشخص می کند که داستان در زمان شروع جنگ ایران و عراق رخ می دهد . همچنین در می یابیم که شخصیت اصلی و راوی داستان دختری ست که در آبادان زندگی می کند .
طرح یا پیرنگ داستان :
ادواردمورگان فورستر در كتاب «جنبه هاي رمان» داستان را چنين تعريف مي كند:« داستان نقل وقايع است به ترتيب توالي زمان. براي مثال، ناهار پس از چاشت و سه شنبه پس از دوشنبه و تباهي پس از مرگ مي آيد و برهمين منوال، داستاني كه واقعاً داستان باشد بايد واجـد يك ويژگي باشد: شنونده را برآن دارد كه بخواهد بداند بعد چه خواهد شد». پیرنگ داستان هستی هم با رعایت قانون توالی در داستان از چهار بخش تشکیل شده است :
بخش اول :معرفی هستی در آستانه ی جنگ ایران و عراق در آبادان
بخش دوم : آوارگی آنها و مهاجرتشان به یک شهر دیگر
بخش سوم : زندگی در شرایط جنگ زدگی
بخش چهارم : بازگشت هستی به آبادان
حسن زاده چهار بخش پیرنگ داستان را با چهار فصل مشخص کرده است . کمکی که عنوان فصل ها به خوانش داستان می کند، انتخاب اسم مناسب و کلیدی فصل هاست که خواننده را به ادامه خواندن ترغیب می کند. مثل: روزی که ولوله شد، از آوار به آوارگی، دخترای ننه دریا و هستی نام یک ماهی نیست.
پیرنگ داستان از رفتن و برگشتن حکایت دارد .رفتن و برگشتنی که نه تنها برای نیروهای عراقی ست که خرمشهر و آبادن را می گیرند و پس می دهند که برای دختر نوجوانی ست که شهر و خانه شان را به خاطر ترس از جنگ رها کرده اند و او یکه و تنها ، به خاطر دایی اش بر می گردد.
در بخش آغازین پیرنگ و تا صفحه 44نویسنده به زمینه چینی برای رسیدن به نقطه عدم تعادل می پردازد به این صورت که ابتدا زمان و مکان قصه و نیز شخصیت اصلی را به خواننده معرفی می کند. بعد به «زمینه چینی» برای« کنش خیزان داستان» می پردازد و داستان را تا نقطه ی عدم تعادل، جاییکه هواپیما خانه شان را بمباران می کند ،پیش می برد تا آدمهای داستانش را در شرایطی قرار دهد که بپذیرند، باید از شهرشان بروند ،چرا که دیگر این شهر و خانه برایشان امن نیست.
(یواش یواش خوابم می برد که یک مرتبه زمین با صداهای وحشتناکی لرزید:
- گووومب...گووومب....گووومب!
همهمه ی جیغ و فریاد همسایه ها بلند شد ... از بین صداهای بیرون حرف یکی را شنیدم که می گفت : « حمله هواییه... هواپیماها...حمله... کردن. »)
با تصمیم برای رفتن به ماهشهر وارد « میانه داستان » می شویم . جایی که کشمکشی برای رفتن یا نرفتن بین اعضای خانواده در می گیرد .
(دایی ...رو به بابا گفت « تو نمی خوای دست زن و بچه ته بگیری از ئی آتیشا ببری بیرون ؟ » بابا گفت « خواستن که می خوام ، ولی پیش خودم چند تا فکر می کنم . اولش این که کجا بریم ؟ دومش ، سفر پول می خواد . سومش ، سفر وسیله می خواد . چهارمش ، مگه قراره ئی سر و صدا چه قدر طول بکشه مگه ؟ پنجمش ... »
دایی حرفش را برید « پول و وسیله شه خدا جور می کنه. ولی خیالت راحت. سر و صداها حالا حالاها تموم نمی شه. »)صفحه 74
بخش بعدی در ماهشهر و اردوگاه جنگی به ادامه ی کشمکش داستان می پردازد . این کشمکش ها ،پی در پی در داستان ادامه پیدا می کند و نشانه هایی از این کشمکش به شیوه های متفاوت و هنرمندانه در داستان گنجانده می شود.
(این طور که خاله تعریف می کرد جاشکول ها موجودات ترسناکی بودند که از اعماق زمین آمده بودند و فقط شب ها ظاهر می شدند... جاشکول داشت به ما نزدیک می شد ... خاله گفت «اگه حمله کرد، من شکارش می شم و تو در برو. این جا نمونی ها !» باورم نمی شد. گفتم «چی می گی؟» گفت « همین که گفتم. تو حیفی. هنوز زوده به دست این جاشکول های لعنتی خورده بشی . فرار کن .») صفحه 137
گویی جاشکول ها همه ی آن چیزهایی بود که روح هستی را آزار می داد؛ از بی مهری های پدرش تا جنگ و آوارگی.
در فصل آخر داستان کشمکش راوی حل شده و به اصطلاح « گره گشایی » صورت می گیرد و اوج داستان جایی ست که پدر هستی برای نجات او خودش را به خطر می اندازد.
(صدایی از آن طرف در گفت « وا کن »... صدای بابا بود... اسم خودم راکه شنیدم ، قلبم از سینه کنده شد ... تو دلم گفتم « یا امام علی ! »... از اتاق دویدم .... صدای بابا پشت سرم بود « وایسا هستی... کاریت ندارم »... نزدیکم رسیده بود. یک مرتبه صدای سوت آمد . ..فریاد زد «بخواب عزیز بابا ! » و خودش را انداخت رویم .)صفحه 243
آخرین بخش یا فرجام داستان جایی شروع می شود که رویدادها آهنگی کند به خود می گیرند کنش افتان اتفاق می افتد و ما می فهمیم که داستان به زودی پایان خواهد یافت . کشمکش راوی حل شده و می تواند واکنش متفاوت از خود نشان دهد و به آرامی دستش را باز کند .
(مشتم با لرزشی گنگ باز شد. یک ماهی کوچک بود. یک ماهی تراشیده شده از هسته ی خرما و به رنگ هسته ی خرما. صیقلی و سوهان خورده و قشنگ. روی تنه ی ماهی با خط قشنگی نوشته شده بود : هستی.) صفحه 262
راوی_ زاویه دید داستان :
تجربه ی مخاطب از جهان مشهود با تجربه ی خواندن این داستان هم خوانی دارد و آنچه باعث سمت و سوی واقع گرایانه این داستان است انتخاب مناسب ترین زاویه دید برای این داستان است .
روایت داستان از زبان نوجوانی ست که خود در شرایط آغازین جنگ و جنگ زدگی ست و شاهد رویدادهایی است که اصالت خاصی به روایتش می بخشد،آنچنان که زاویه ی دید دیگر این اجازه را به مخاطب نخواهد داد. راوی هر داستان یا از درون جهان آن داستان با خواننده سخن می گوید یا بیرون از آن. در داستانهای رئالیستی درباره جنگ روایت راوی ای که خود یکی از شخصیتهای داستان است آن هم نه صرفا شخصیتی ناظر بلکه شخصیتی درگیر در کنش داستان می تواند معتبرتر یا موثق تر به نظر آید زیرا خواننده احساس می کند گزارشی دست اول و مستقیم از جهانی که در داستان برساخته شده است و از زبان یکی از اهالی آن جهان و کسی که با رویدادهای آن جهان بیگانه نیست حرف بزند. این زاویه دید به نویسنده این اجازه را می دهد تا توصیف هایی رئالیستی تکان دهنده ای را در داستان بگنجاند . خواندن این مشاهدات و تجربه های شخصی حسی از واقع نمایی ایجاد می کند. این زبان کاملا با آن چه از چنین شخصیتی در چنین موقعیتی انتظار داریم مطابقت دارد. برای مثال جنبه های سبک شناختی توصیف راوی از صحنه ای را بررسی می کنیم که هستی روی سر کف آلود پدرش آب می ریزد.
(رو به من داد زد : «آب بریز ادبار.. چشام سوخت » و با دست کف آلودش کوبید به پام . درد عینهو برق هیکلم را لرزاند . گفتم : « نمی ریزم ،چرا می زنی ؟ نمی ریزم اصلا»
گفت: « نمی ریزی؟ تو به گور بابات می خندی»
و باز دستش را دراز کرد که بزند توی پایم. خودم را کشیدم عقب . گفت : «کجا رفتی بوزینه؟») صفحه 196
راوی در این صحنه برای چندمین بار توسط پدرش تحقیر شده است .جلوی همسایه ها و حتی پسر همسایه. نکته مهم در سبک روایت داستان این است که راوی بار عاطفی داستان را به دوش می کشد و نویسنده جملات کوتاه یا جوابهایی را برای بی حوصلگی و فرار از پاسخ دادن برای او انتخاب می کند ، تا نشان بدهد که هستی به شرایطش و حتی به هویتش هم اعتراض دارد و آن را نمی خواهد.
حسن زاده از من راوی شاهد و ناظر سود می جوید . از خصوصیات راوی شاهد به جز ایجاز در کلام و مستند کردن آنچه رخ داده است می توان به قضاوت نکردن و بی طرفانه بیان کردن رخداد ها اشاره داشت، اما در این داستان راوی ناظر نه تنها بی طرفی خود را اعلام نمی کند بلکه احساسات و افکارش را با عنوان یک نوجوان معترض به شرایط حاکم بر زندگی اش ، به زبان می آورد و با مخاطب در میان می گذارد.
(«...بابات اجازه می ده ؟ » « بابا ؟کدوم بابا ؟ ابی که بابای مو نیست » ...خاله سفت بغلم کرد « برو بچه فیلم هندی بازی نکن. مونم وقتی هم سن تو بودم تا بابای خدا بیامرزم می گفت اشد و مشد، می زدم زیر گریه. فکر می کردم بچه ی ئی خانواده نیستم...» .... اشک توی چشمهایم جمع شد و پلک هایم داغ شدند... کمی آن طرف تر کپه ریگ بود. خاله ذوق کرد «بیا برا یه قل دوقل ریگ پیدا کنیم...» نمی توانستم از ذوقش ذوق نکنم و نه بگویم ... صدای بوق کشتی آمد. دلم هری ریخت. صداش خیلی ترسناک و بلند بود. خاله گفت « کشتی بابات داره می ره. نمی خوای باهاش بری؟» برای کشتی دست تکان دادم و به حرف خاله خندیدم . گفتم « یه روز می رم . حالا با کشتی یا بی کشتی ») صفحه 134
|
|